پروانه ها همه در پیله مرده اند
مجموعه اشعار مهوش قیاسی نیک
یک پنجره وا شد و نسیم آمد تو
کلام تازه می خواهم دگر کافی ست این تکرار دلم خسته شده دیگر برای چیست این تکرار؟ تمام روزها یکسان؛ هوا و باد همبازی همه از نسل یک آدم، خدایی نیست این تکرار؟ هوا آبی که نه، دودی، نفس پولی به این زودی نم باران پر از دوده که خود خواهی ست این تکرار نه ذوقی دارد این آدم برای عشق بازی ها و عاشق بودن و مستی دگر عادی ست این تکرار هوا و باد تکراری، کلام عشق تکراری گمانم دست بازیگر همه بازی ست این تکرار اردیبهشت 91 پرواز کن و به آشیانه برگرد با ما بنشین به این ترانه برگرد هر روز به انتظار تو می مانم رو دست بزن، بیا شبانه برگرد اردیبهشت 91 پرواز کن از بدن؛ که بسیارت باد بالا بنشین؛ که آسمان یارت باد اینجا به چه کاری آید این آمد و شد؟ بالا که روی دو صد چنین کارت باد. اردیبهشت 91 این طاق فلک به تار مویی بند است این آب رو هم به آبرویی بند است دریا که ز رود آب خود می طلبد بیچاره فقط رود به جویی بند است! اردیبهشت 91 غزل آری امشب بس که بیدارم خیابانی شدم رشد کردم، ناگهان غول بیابانی شدم بس که از هر جا گذشتم چشمها پروانه بود در میان جان خود غلطیدم و جانی شدم سبز بودم، خون دل خوردم به سرخی میزنم پاره ای از ابر تاریک ام که بارانی شدم این بهار از بس که در چشمم غمت جا می گرفت بازگشتم از بهاری، من زمستانی شدم دانه بودم، کاشتندم، ریشه دادم تا کجا ادامه دارد.............. فروردین91 غزل
باران نبار بر این جسم کاغذی، اینجا زمین شیر ناپاک خورده است باور نکن که دل خاکی زمین، از تشنگی ست چنین چاک خورده است این حرمله به کجا میکشد مرا؟ منظور او همه اش دوره کردن است تکرار خاطره او که رفته است، عکسی که سالها خاک خورده است از اولش همه گفتند زندگی، شیرین و خوب به کام تو می شود اما دهنم تلخ از این زمان، مثل کسی که تریاک خورده است دیگر همه در پیله خودند، انگار تار بلا می تند کسی هر کس به سفره خالی نشسته است، نانی ز گریه نمناک، خورده است اینجا زمین به غلط سبز و خرم است، سبزی او همه از بابت ریاست این چشمه؛ خالی از آب خوراکی است، آبی که آدم سفاک خورده است ادامه دارد................. مهر ۹۰ غزل "به آنکه از او و بی اویم" دبستانا از آن دوران دورم چگونه تا کنون دادی عبورم؟ خودم هم سخت ماندم در تعجب که در دامان سختی ها صبورم هزاران سال از آن خاطرات است هزاران ضربه خورده بر غرورم چو سنگی در مسیر رودخانه همیشه خسته و سرد و نمورم درختم من که در هنگام پاییز زمستان را پذیرا لخت و عورم خوشا آن روزهای بچگی ها که رنگی داشت دنیا در حضورم ادامه دارد............... دیماه ۹۰ مثنوی من ایرانی ام خون من آبی است هوای دلم سبز و سرخابی است از این دست بسیارها گفته اند ز عشق وطن بارها کفته اند و من بعد از آن ها سرودم غزل که بودست این عشق ها از ازل من ایرانی ام جایگاهم وطن در این کوهها سبزه ها و چمن مرا مادرم با دل اندازه کرد گلویی ز عشق وطن تازه کرد که ایرانیان عاشق خاکی اند زمینی ولی گویی افلاکی اند خدا آب و آتش هوا و زمین درون من و توست جایش همین از این دلخوشم من که ایرانی ام ز زرتشت و مزدک و از مانی ام مرام دلم عاشقی کردن است و شیطان به زانو در آوردن است اگر دل بر آتش نمیداشتم به جان تخم یاری نمی کاشتم همیشه دلم با وطن بوده است و مهر وطن هم به من بوده است منم زاده نسل گرد آفرید که دیگر جهان همچو اویی ندید مرا خسرو پرویز دردانه کرد زنی از اساطیر و افسانه کرد کمانی که در دست آرش خزید دگر یک دلیری چو آرش ندید اگر خاک من خاک بهرام نیست پس این پاسداری ز میراث کیست؟ من از قلب کورش شرابی ترم ز چشمان ناهید آبی ترم دلم کوچک و جان من در قفس هوای کمی مانده قدر نقس نیاکان من جان نمی سوختند دلی را به زخمی نمی دوختند پری ها در آن ها اثر داشتند شیاطین سری پر شرر داشتند به شیطان کسی دست یاری نداد به آشفتگان بردباری نداد نیاکان من اهل دل بوده اند از این پست بودن خجل بوده اند اگر جام جم ها زبان داشتی وگر تخت جمشید جان داشتی اگر این زمان ارگ بم زنده بود دل از مردمی همچو ما کنده بود به دریا قسم آبرویم تویی وطن سجده گاه و وضویم تویی. ادامه دارد.................. اسفند ۸۹

| Power By:
LoxBlog.Com |